خواهرشوهر من - 73

داره قالي مي‌بافه ميگم خوش به حالت وقت كردي كلاسش رو بري، ميگه غصه نداره مرواريد جان براي قاليبافي وقت زياده، خوش به حال تو كه تا تنور داغ بود نونت رو چسبوندي.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

عروس ما - 72

مامانه به شوخي ميگه اين دختره رو هم بفرستيم بره جامون به خرده باز شه. خيلي جدي ميگه اما مامان حداقل تا يكي دو سال دست به اتاقش نزنين. سخت ميشه هي چمدون باخودش بياره.

خواستم بگم يه همچين عروسي داريم ما!

خواهرشوهر من - 71

فردای مهمونی زنگ زدم خونه شون برای تشکر، میگم با زحمت های ما؟
میگه نفرمایین، منتي نيست، هركاري كردم واسه برادرم بوده.

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من!

عروس ما - 70

میگم نمی دونم چرا تازگی ها اینقدر کم حوصله شدم در رابطه  با آدم ها
میگه عزیزم باید ازدواج کنی، قوم شوهرداری خوب آبدیده ت میکنه. 

خواستم بگم یه همچین عروسی داریم ما!