خواهرشوهر من - 79

يكي ازم ميپرسه تازه عروس كه بودي با آشپزي چه مي‌كردي؟ ميگم والا اضافه وزن من و همسر عزيز گواهه بر آنچه مي‌كرديم. ميپره وسط ميگه امان از فست فود كه انقدر چاق ميكنه.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!   

خواهرشوهر من - 77

هنوز خطبه تموم نشده شوهر عزيز بلند شده به پدر دوماد تبريك بگه، ميگم همسرم يه خرده صبر كن،‌خوبه خودت اين مراحل رو گذروندي، بلند ميگه خب يه بار بيشتر كه دوماد نشده، از قديم گفتن كار نيكو كردن از پر كردنه.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 75

داریم مراسم عقد خاله رو تدارک می بینیم. میگم یادش به خیر روز عقد ما چه بارونی می اومد. میگه آره آسمون هم حسابی دلش گرفته بود اونروز.

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من!

خواهرشوهر من - 73

داره قالي مي‌بافه ميگم خوش به حالت وقت كردي كلاسش رو بري، ميگه غصه نداره مرواريد جان براي قاليبافي وقت زياده، خوش به حال تو كه تا تنور داغ بود نونت رو چسبوندي.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 71

فردای مهمونی زنگ زدم خونه شون برای تشکر، میگم با زحمت های ما؟
میگه نفرمایین، منتي نيست، هركاري كردم واسه برادرم بوده.

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من!

خواهرشوهر من - 69

يكي از دوستاش ميگه ماشاالله چقدر عروستون كدبانوه. خوب توي اين مدت كم خانه‌دار شده. ميگه اين كارها رو از خونه‌ي مامانش بلد بود توي خونه‌ي شوهر كه تا پياز داغش رو آماده مي‌خره.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 67

دارم به یکی از دوستان آدرس آرایشگر عروسیم رو میدم و میگم کارش بد نبود. میپره وسط بحث و میگه آره مروارید خیلی عوض شده بود، خوشگل شده بود واقعاً.

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من!

خواهرشوهر من - 65

رفتیم عروسی، یکی میگه ماشالله اين چند وقت كه نديده بودمت آب اومده زیر پوستت. معلومه خوش مي‌گذره. میپره وسط حرف، میگه چرا بد بگذره، چراغ برمیداشت دور دنیا رو می‌گشت، کجا می‌خواست لنگه‌ی خان داداش من پیدا کنه؟

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من!

خواهرشوهر من - 63

ماشينمون رو دزد برده دوستم داره دلداري ميده ميگه چقدر خدا رحم كرده تو توي ماشين نبودي، مي‌پره وسط ميگه اگر اين تو ماشين بود كه ماشين رو نمي‌بردن.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 61

همه متفق القول اعتقاد دارن فيروزه‌اي رنگيه كه خيلي بهم مياد ايشون اصرار دارن، قهوه‌اي، بعد هميشه توي جمع ميگه قهوه‌اي كه مي‌پوشي خودت رو نشون مي‌دي.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 59

میگه این بلوزي كه تنت کردی خیلی بهت میاد. میگم خودت برام خریدی پارسال، یادت نیست؟ میگه اي واي راست ميگي‌آ! البته فکر کردم تو از این سلیقه ها نداشتی.

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من!

خواهرشوهر من - 57

رفتيم شام بيرون يهو قرار شد بريم خونه‌ي ما براي شب نشيني، دم در ميگم ببخشيد اگر خونه ريخته و پاشه. و هم زمان ليوان‌هاي چايي روي ميز رو جمع مي‌كنم، دور و برش رو نگاه مي‌كنه ميگه نه مرواريد جان مثل هميشه است.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 55

مريض بودم زنگ زده حالم رو بپرسه، ميگه غذاي بيرون خوردين؟ ميگم نه، خونه‌ي مامانم بوديم واسه افطار. ميگه انقدر غذاي بيرون نخورين توي تابستون. ميگم ميناجان خونه‌ي مامان بودم. ميگه اوا ببخشيد فكر كردم خونه‌ي بابات هم مثل خونه‌ي شما ماه رمضون‌ها آشپزخونه تعطيله.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 53

يكي از دوستان مشترك داره بهم ميگه اصلا فكر نمي‌كردم انقدر آروم و سر به زير باشي. ميپره وسط حرفش، ميگه البته از قديم گفتن از آن نترس كه هاي و هو دارد، از آن بترس كه سر به تو دارد.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 51

چند وقت قبل بهش گفتم بره يه شال فيروزه‌اي بخره بايد خيلي بهش بياد. اومده با شال فيروزه‌اي ميگم ديدي گفتم خيلي بهت مياد؟! ميگه آره، ديروز يكي از همكلاسي‌هام هم حرف تو رو زد، ديگه رفتم خريدم.

خواستم بگم يه هنچين خواهر شوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 49

دارم بهش مي‌گم از صبح پام درد مي‌كنه حواسم نبوده يه ژلوفن بخورم انقدر درد نكشم. مادرشوهر عزيز مي‌پرسه  چي دارين ريز ريز بهم ميگين؟!
ميگه هيچي، مدود از صبح پاش درد مي‌كرده عقلش نرسيده يه قرص مسكن بخوره.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 47

خانواده‌ي شوهر گرامي رو دعوت كردم واسه افطاري، مادرشوهر عزيز ميگه مبارك رو ميزي‌هات باشه. چقدر قشنگن. ميگم چشمهاتون قشنگ مي‌بينه، اينها كه خيلي قديمين مامان.
ميپره وسط ميگه آره مامان قديمين، شما خيلي وقته دعوت نشدين خونه ‌ي پسرتون.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 45

ميگم ببخشيد ترو خدا برنجم بي نمك شده. همه ميگن نه! ما اصلا احساس بي نمكي نكرديم و... ميپره وسط حرف همه، ميگه برنجش بي نمك بود، خورشتش سر نمك، با هم تركيب خوبي شدن.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 43

زغال قليون افتاده روي فرش همه ناراحتن، ميگم فداي سرتون چيزي نشده كه، شانس آورديم روي فرش ابريشمي‌ه نيوفتاد.
با اخم ميگه، مگه فرش‌هات ابريشم مصنوعي‌ن؟

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!
پ.ن: ابريشم اصل با حرارت نمي‌سوزه

خواهرشوهر من - 41

رفتيم از شركتشون خريد كنيم همكارش ميگه به فاميل خانم ميناهه يه تخفيف ويژه بدين.
ميگه فاميلمون نيست خواهر عروسمونه.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من -39

چندتا مهمون غريبه اومدن، مادرشوهر عزيز چايي ريخته آورده، يكي كمه.
ميگه مامان باز مرواريد رو حساب نكردي؟

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 37

شب خونمون مونده، صبح سر ميزصبحانه شوهرعزيز ميگه من فقط چاي مي‌خورم. انقدر غذاي شب خوشمزه بود و زياد خوردم كه هنوز سيرم. ميگه زياد نخوردي، برنجش دون بود سردلت مونده.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 35

يكي از دوستان بهش زنگ زده بپرسه براي تولد من چي بخره كه من دوست داشته باشم، برگشته ميگه تروخدا خجالت‌مون نديد، اين عروس ما كه هميشه باعث زحمت همه است.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 33

داريم چت مي‌كنيم چندبار ميگه زياد خط‌تون رو اشغال نگه ندارم و مزاحم نشم و قبض تلفن‌تون زياد نشه و ... بعد كه ميگم خونه‌ي بابامم ميگه خب خيالم راحت شد، حالا چه خبرها؟
 
خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 31

داره با دوستش پاي تلفن حرف ميزنه دوستش ميگه روز عيدي ما سركاريم خوش به حالت توي خونه داري حال ميكني، ميگه نه بابا تولد مرواريده  اومدن اينجا.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!


پ.ن: به مناسبت ششم مرداد، ميلاد با سعادتم

خواهرشوهر من - 29

ميگم موندم توي كار اين مامان بزرگا، چه جون و قوه‌اي داشتن اين همه مهموني‌هاي بزرگ رو توي خونه‌هاشون برگزار ميكردن.
ميگه خيلي ربطي به جون قوه نداره، چشم‌هاشون رو باز مي‌كردن، عروس زبر و زرنگ مي‌گرفتن.

خواستم بگم يه همچين خواهر شوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 27

داره از خاطرات دشت بهشت تعريف ميكنه، ميگه يه زمانهايي دلم واسه كوچكترين چيزهاي آزادي تنگ ميشد. براي موسيقي، براي متكا، براي يه ظرف سالاد.
تا دستش رو ميگيرم، ميگه اين شبهاي آخر دلم حتي براي تو هم تنگ شده بود.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 25

صحبت بچه دار شدن و مسائل ژنتیکه ميگه بهترين حالتش اينه كه هوشش به باباش بره،‌ بر و روش به عمه اش، شانسش هم به مامانش.

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من!

خواهرشوهر من - 23

براي خواهرم خواستگار اومده، بهش ميگم دختر شوهردادن سخت شده، اين دوره زمونه نميشه راحت اعتماد كرد.
ميگه نگران نباش، ان شا الله مثل خودت سفيدبخت ميشه.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!

خواهرشوهر من - 21

دارم تعريف ميكنم كه يكي از آشناهامون وقتي مهموني ميگيرن عروسشون رو دعوت نميكنن.
ميگه مرواريد جون ببين! بايد ما رو بذاري رو سرت حلوا حلوا كني.

خواستم بگم يه همچين خواهرشوهري دارم من!